ماجرای اس ام اس
خانم خانما چند تا از جعبه طلای خالی گیرت اومده بود (ناگفته نمونه که بعضی هاشونم که به رحمت ایزدی پیوستند ) آوردی به من می گی باز کن می خوام اس ام اس بزنم . بعد که درش رو باز کردم می گی کامپیوتره دکمش رو بزن روشن بشه
حالا هر چقدر می گیم که با کامپیوتر اس ام اس نمی زنند قبول نمی کنی . تازه کیبورد عمه سارا رو هم برمی داری و می گی که من می خوام اس ام اس بزنم اون هم بدون اجازه .
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ماجرای اس ام اس
